سر تقسیم فانوس و گل و بوسه شریکم باش !
بدون تو دلم می گیره، می پوسه، شریکم باش !
شریکم باش تو فصلی که قسمت می شه آزادی !
شریک شادی من شو! تو عشقُ یاد من دادی !
شریکم باش نزدیکم سر تقسیم روءیاها
نه وقتی قسمت من شد یه بغض اندازه ی دریا !
با تو قسمت نمی کنم دردُ ! با تو قسمت نمی کنم زخمُ !
خنده ها سهم تو باشه ! با تو قسمت نمی کنم اخمُ !
تو بن بستی که هر سایه ش یه کابوس، نمون پیشم !
خودم تو وقت تنهایی شریک غصه هام می شم !
شریکت نیستم وقتی، که هر لحظه م یه آواره
زمانی که نگاه من تو چنگ شب گرفتاره !
شریکت نیستم وقتی، که چشمک می زنه خنجر
تو فصلی که ققنوس می شه تسلیم خاکستر !
با تو قسمت نمی کنم دردُ ! با تو قسمت نمی کنم زخمُ !
خنده ها سهم تو باشه ! با تو قسمت نمی کنم اخمُ !
دلم تنگه ای خدا خیلی زیاد برای تو، برای نگفته ها . . .
خدا جونم فقط تو تنهاییام، تنهام نذار . . .
نذار سنگینی شونه هام و خستگی دلم رو حس کنم . . .
تنهام نذار . . . تنهام نذار . . . خداجونم . . .
Iman
منُ گریه کن که قصه م ، قصه ی سرو تو شن باد
دوره کردن شکنجه س ، مرگ بغض قبل فریا
منُ گریه کن که دستام ، حبسیه زنجیر ترسه
سایه ی خنجر باهامه ، وقت گریه ، وقت پرسه
منُ گریه کن که چشمام نقطه ی آغاز دریاس
خط پایان نگاهه ، اختتام عشق و رویاس
گریه کن منُ دوباره ، تا شهاب این ستاره
تا دقیقه ای که این شب یه ستاره کم بیاره
من که با تو مثل سایه ، پا به پا بودم همیشه
مثل آدم واسه حوا ، واسه ساقه مثل ریشه
من که دستامِ سپردم ، دست پرسه های با تو
بگو این جای ترانه ، چند تا گریه مونده تا تو ؟
چند تا واژه زیر و رو شه ، تا تو مهمون غزل شی ؟
شهد چند تا لاله موند ، تا تو کندوی عسل شی ؟
گریه کن منُ دوباره ، تا شهاب این ستاره
تا دقیقه ای که این شب یه ستاره کم بیاره
Iman
عشق بی نقاب ، ممنوع! واژه های ناب ، ممنوع !
عطر گُل برگ گل سرخ ، لای هر کتاب ، ممنوع !
طپش گلوله ، آزاد شعر نانوشته ، ممنوع !
توی وهم خواب رویا ، لمس یک فرشته ، ممنوع !
فصل ممنوعیت گل ، فصل ممنوعیت ساز !
وقت سلطه ی یه ضبدر ، رو تن وازه ی پرواز !
سرت بدزد ستاره ! این جا چشمک اشتباهه !
مقصد امن رهایی ، گاهی دور گاهی نزدیک
قلب پاره پاره آزاد ، نفس ستاره ممنوع !
عاشقانه های تازه ، از سر دوباره ، ممنوع !
فصل شب رنگی خورشید ، فصل گل خونه سوزوندن
وقت دزدیدن ماه و دشنه تو دلا نشوندن
سرت بدزد ستاره ! این جا چشمک اشتباهه !
Iman
زیبا سلام !
زیبا هوای حوصله ابری است ...
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا !
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم!
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد!
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد
زیبا !
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا !
چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا !
ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچــــــرخانم بر حول این مدار
زیبا !
زيبا کناره حوصله ام بنشين
بشين مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظرۀ عشق
بنشان مرا به منظرۀ باران
بنشان مرا به منظرۀ رويش
من سبز مي شوم
زيبا !
زيبا تمام حرف دلم اين است؛ من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هرکجای عشق که هستی آغاز کن مرا . . .
Iman
آری تمام شب زیباست
آنگه که یاد او بودم
نا گهان چو چشمکی مفتون
از ستاره ایی برخاست
آری تمام شب زیباست
چون سکوتی و رازی و رویاست
از نفسهای پر شراره ام بی شک
دوزخی درمیان آسمان برپاست
میل عشق و مستی نیست
چون بهشت بی ساغر
در شبان من رویاست
Iman
من کوچ خواهم کرد
تا رفیع ترین قله خورشید
تا سپید ترین جاده امید
تا عمیق ترین لحظه های نیایش
آنجا که دیوارها فاصله نیندازند.
وکوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند.
آنجا که آسمانش آبی ست
شب ها یش مهتابی ست
و عشق بیداری ست
آنجا که دوستی ابدی ست
و زندگی پر ز معنی ست
جایی که در آن
روی گلبرگ سرخ گونه ی دلم
جای پای باران خالی ست.
Iman
من و تو
گهگاه كه مي نوشتم نوشته هايم بوي تو را داشت
اگر به خاطرغرورم نام تو تبديل
به ماه يا خورشيد نوشته هايم شد
اما رد پايت را نتوانستم پاك كنم
نازنينم
انتظارم پايان داشت
اما اي كاش پايانش را نديده بودم
ديگر نمي نويسم
نمي نويسم
چون اگر از تو مي نوشتم اگر براي تو مي نوشتم
جوهر خودكار اراده ي من بود براي خواستن
و اكنون
اكنون خود، بودنت را با دستانم خاك كردم
چگونه به قلمم اجازه دهم بنويسد
از چيزي كه خود نابودش كردم
از چيزي كه خود پايانش دادم
اگر بنويسم اگر جرات كنم باز بنويسم
آري اين خود توست كه مي نگارد
و
انگشتان قاتل من مرسيه مي سرايد
براي جنازه بي جانت كه بر خاك ادعاي من افتاده
اگر روزي تلخي واقعيت نبودنت
مرا از نوشتن باز مي داشت
اكنون شاهزاده يخي نوشته هايم شدي
خاطرات هر بار جان مي گيرند
و
نقش مي زنند بر نوشته هاي من
و خوشحال از اينكه اين
روياي شيرين پايان نمي پذيزد
چون ديگر حققتي نيست .
iman
بنویس
خانه ام بي آتش ،
دست هايم بي حس و نگاهم نگران ...
مي تواني تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس
اين قلم ، اين کاغذ ، اين همه مورد خوب !
راستش مي داني ؟ طاقت کاغذ من طاق شده
پيکر نازک تنها قلمم ، زير آوار دروغ خرد شده !
مي تواني تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس ...
مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس
طاقتش را داري که ببيني هر روز
زير رگبار نگاهي هرزه
صد شقايق زخمي و هزار نيلوفر بي صدا مي ميرد !
اگر اينگونه اي آري بنويس
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کي به دروغ بنويسم :
" آري مي شود زيبا ديد !! مي شود آبي ماند ! "
گل پرپر شده را زيبايي ست ؟!
رنگ نيرنگ آبي ست ؟!
مي تواني تو بيا ، اين قلم ، اين کاغذ ...
بنشين گوشه ي دنجي و از اين شب بنويس !!
قسمت مي دهم امّا به قلم
آنچه مي بيني و ديدم بنويس
از خدا
از قفس خالي عشق
از چراگاه هوس
از خيانت
از شرک
از شهامت بنويس !
بنويس از کمر بـيـد شکـسته
آري از سکـوت شب و يک پنجره ي ساکـت و بـسته
از من
" آنکـه اينگـونه به امّـيد سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکـش :
صحنه ي پـيچش يک پيچک زشت دور ديوار صدا ...
حمله ي خفاشان ، مردن گـنجشکان !
جرأتش را داري کـه بـبـيني قلمت مي شکـند ؟ کاغـذت مي سوزد ؟!
طاقـتش را داري کـه بـبـيني و نگـويي از حق ؟!
گـفـتن واژه ي حق سنگـين است
من دگـر خـسته شـدم
مي تواني تو بيا ، اين قـلم ، اين کاغـذ
به چشمی که تو را ببیند حسادت می کنم
به این امـــــــید می نویسم که شاید این نوشته ها
با چشمـــــــــــــــــــــــــانی که زیباترین منظره دنیا برای
مـــــــــن است خوانده شود تنهــــــــــــــــــا به این امیـــــــــــــــد...
بــــــــــــــــرای او کـــه بهــــــــــــــــــــــــترین است
به میان رنگهای نقاشی ام پریده ای
بـــــــــــدون اجــــــــــــــازه
و مــــــن در انـبــــــــوه درختان پاییز
به دنبــــــــال رد پایی ا ز حضـــــــــــورت جا مانده ام
در جـــای خــــــــــالی میان انگشتــــــــــــــــــــانم در علامت سوال
نگاههای مبهمم در زیر جاده خط کشی شده ی چشمم
به دنبــــــــــــــــــــال تو می گردم
امـــــــــــا نیستی!
و مــــــــن تو را ندیده عاشق شده ام
و به یــــــــلدا سوگند که نمیدانستم عاشـــق شده ام
و این عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق چه دامنگیر است...
و چه زیباســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت این عشق...
کاش ...کاش آسمـــــــــــــان نگاهت
هیچ گاه طوفانی نمی شد
و ای کاش خدا آن زمان ما را که می آفرید
دستـــــــــــــــــــــــــــانمان را اینقدر از هم جـــــــدا نمی کرد
و ای کـــــــــــــــــــــاش تقدیــــــــــــــــرمان را جــــــــــــــــوری دیگر...
iman
پسرک پدر بزرگش را تماشا می کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
ماجرای کار های خودمان را می نویسی ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ، لبخند زد و به نوه اش گفت :
درست است ، درباره تو می نویسم.اما مهم تر از توشته هایم
مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی
مثل این مداد بشوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چسز خاصی در آن ندید :
اما این هم مثل بقیه مداد هایست که دیده ام !
بستگی دارد چطوری به آن نگاه کنی . در این مداد پنج
خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تمام عمرت
با دنیا به ارامش می رسی.
خاصیت اول : می توانی کار های بزرگ بکنی ، اما نباید هرگز
فراموش کنی که ستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت
می کند ، اسم آن دست خداست ، او همیشه باید تو را در
مسیر اراده اش حرکت دهد .
خاصیت دوم : گاهی باید از انچه می نویسی دست بکشی و
از مداد تراش استفذاده کنی . این باعث می شود مداد کمی
رنج بکشد ، اما آخر نوکش تیز تر می شود .
پس بدان که باید رنج ها یی را تحمل کنی ، چرا که این نج ها
باعث می شود انسان بهتری شوی.
خاصیت سوم : مداد همیشه اجاره می دهد برای پاک کردن
یک اشتباه ، از پاکن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا
، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست
نگه داری مهم است .
خاصیت جهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی
اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب درونت باش
درونت چه خبر است .
و سرانجام پنجمین خاصیت مداد : همیشهاثری از خود بجای
می گذارد . بدان هر کاری در زندگیت می کنی ، ردی به جا
می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری میکنی ، هشیار
باشی و بدانی چه می کنی .
iman


