تبليغاتX
سر تسلیم من و خاک در میکده ها

 

هرچند که ديگر ترا از پنجره آسمان نمي بينم اما تمام احساست را

در لحظه هايم ترسيم مي کنم.... و از لابه لاي خاطره هاي ديروز

تصوير چشمانت را مي بينم که هنوز با اين همه فاصله اي که مثل

دو خط موازي مرزي ميان ما کشيده شده مي درخشند و صداي

ناله ي سازت را مي شنوم که چون آواي موسيقي شبگرد تنها...

عاشقانه ترين نغمه را سرمي دهد تا کسي نداند غريبانه رهسپار

جاده ها هستي.....براي تو مي نويسم در حالي که مدتهاست

خوشبختي را در گذر زمان گم کرده ام.با خود مي گفتم"به انتظارت

خواهم ماند تا ابد و براي هميشه" ومي دانم تنها مرگ پايان مي دهد

اين انتظارم را.پشت اين پنجره تاريک دلتنگي مي نشينم وبي صدا آهنگ

خاطرات گذشته را مي نوازم....مي دانم که بي تو و سنگ صبوريت خواهم

مرد.اما آنقدر به انتظارت مي مانم تا روزي صداي پاییرا بشنوم که از آن تو باشد

iman

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:40 توسط ایمان |


سالها به روي شنهاي خيس ساحل قدم مي زدم

نگاه به افق  دلم را مي لرزاند

گويي در ميان آبها , دورترها چيزي مي خواستم

چند باري در ديروزها رخت بر کندم و تن به دريا زدم

اما هر بار, آنگاه که تا نيم تنه خيس بودم وپاهايم به روي زمين بود

موج هاي سهمگين مرا به عقب مي راند

باز هم من و ساحل و افق

و حسرت تجربه ي آن چيز در آسو

آرام بودم و عاقل

آرام بودم و عاشق

وهم ديوانه

دريا هم اين بار آرام بود

با خود گفتم ديگر وقتش رسيده

به آسمان نگاه کردم  . . .

عشق آمد

نشانه خواستم

نشان حرکت آمد

بي درنگ با قوتي در قلب   رخت ها را بر کندم و اين بار

اين بار براي دل به دريا زدن.

پشت سرم را نگاه کردم

همه آمده بودند . . .

همه گويي براي بدرقه

گروهي فرياد مي زدند نرو نرو .نمي تواني .غرق مي شوي.مي ميري

گروهي با دستاني گره در هم و چشمهاي خيس برايم دعا مي کردند

گروهي ديگر از پس چهره ي پر از عشقشان کلام اميد را به من هديه کردند

حرکت کردم

با گام هايي استوار و بدون ترديد

تا زانو در آب بودم , ناگاه موج ها نا آرام شدند , همچون قبل

آنهاي اولي گفتند برگرد  مي گيريمت

نشنيدم

آنگاه تا سينه بيش از هميشه خيس بودم

دريا هر لحظه خشمگين مي شد و طوفاني

به آسمان نگريستم و بر آب دراز کشيدم

دريا مرا در بر گرفت   همچون قطره اي

و حال شنا مي کنم و موج هاي سهمگين به من مي کوبند

راه بازگشتي هم ديگر نيست

براي پرواز

براي سبک بالي   بايد از بندها گسيخت

براي پرواز اول بايد آن چيز را در ميان دريا تجربه مي کردم

و آنگاه  آگاه  پرواز مي کردم

شنا مي کنم

با قدرت با عشق

يا غرق خواهم شد  يا خواهم رسيد به آن تجربه

گرچه غرق شدن هم تجربه ايست !

اما همچنان نگاهم رو به آسمان است

به آن منبع نور

و اميد به عشق و برکتش

 

iman

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 16:44 توسط ایمان |


باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 

يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

 

 

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

 

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

 

 

اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 

با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

 

 

بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 

بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

 

 

تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 

بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

 

 

كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 

من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

 

 

اين روزها محكوم  اعدامم به جرم عشق

 

در انتظارم بشنوم  ، فرماني از آتش

 

iman

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:26 توسط ایمان |


 

باز دلم را چه زود فراموش کرده ام در این سرای کوچک زندگی . . .

iman

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:24 توسط ایمان |


جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

 

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

 

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

 

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

 

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

 

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

 

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

 

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

 

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

 

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

 

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

 

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

 

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

 

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 

iman

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط ایمان |


  یک روز در آغوش تو آرام گرفتم

  یک عمر قرار از دل ناکام گرفتم

  افسوس که چون لاله پر از خون جگر بود

  جامی که ز دست تو گل اندام گرفتم

  از ساده دلی مشق قفا داری شو

  درسی که ز بد عهدی ایام گرفتم

  امشب ز لبان هوس آلود تو ریزد

  هر بوسه که من از تو به پیغام گرفتم

  دور از تو درادشت پر از نعره ی من بود

  چون صید به دریای تو آرام گرفتم

  رسوا تر از  آن کردمت ای دیده که بودی

  داد دل خود را ز تو بدنام گرفتم

  شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

  فریبنده زاد و فریبا بمیرو

  شب مرگ تنها نشیند به موجی

  رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

  در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

   که خود در میان غزل ها بمیرد

   گرویی بر آنند که این مرغ شیدا

   کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

   شب مرگ از بیم آنجا شتابد

   که از مرگ قافل شود آنجا بمیرد

  چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

  شبی هم در آغوش دریا بمیرد

  تو دریای من بودی آغوش بگشا

  که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

     

              iman

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:49 توسط ایمان |


شبی از شب ها مردی خواب عجیبی دید، او دید که در

عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل قدم

می زند و در همان حال, در آسمان بالای سرش خاطرات

دوران زندگی اش را به صورت فیلم در حال نمایش بود .

او که محو تماشای زندگی اش بود ناگهان متوجه شد که گاهی

فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم

وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را

طی می کرده است .

بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد

و گفت: پروردگارا . . . تو فرموده بودی که اگر کسی به تو رو

آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی

بود و او را محافظت خواهی کرد پس چرا در مشکل ترین

لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد ؟

چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی ؟

خداوند لبخندی زد و گفت: بنده عزیز, من دوستت دارم و

هرگز تو را تنها نگذاشته ام ، زمان هایی که در رنج و سختی

بودی من تو را بلند کرده بودم تا یه سلامت از موانع

و مشکلات عبور کنی .

iman

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:44 توسط ایمان |


هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

من در عجبم دوست چرا می شکند

iman

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:10 توسط ایمان |


سلام به تموم دوستای ناز و گلم ، یه چند وقتی میشه که وبم

 رو آپ نکردم ،راستش هم وقت نداشتم هم حسش نبود .

خیلی دلم تنگید. خب بیخیال.

میگن فردا عید چه شور و حالی دارن آدما ، غروبی یه سر رفتم

بیرون که واسه خواهر زاده ی شیطونم ماهی بگیرم با دیدن خیابونای

 شلوغ و آدمای خندون یه هیجان و شور و انگیزه ای تو وجودم افتاد .

من که تازه 1 ساعتی میشه اومدم داخل اتاقم خیل هم خستم ،

دیگه خونه تکونی و حیات تکونی و خرید و . . .

تو این شب که دیگه گذشت ، بهتر بگم روز ناز و زیبا که گمونم

تا حدو 5 ساعت دیگه یه سال جدیدی و شروع میکنیم برای همتون 

دعا میکنم یه زندگی شادی رو شروع کنین و داشته باشین و زیر سایه

احدیت بهترین آرزو ها رو براتون با دل کوچیکم از خدا براتون دارم .

دلاتون شاد  لباتون خندون

 

اینم یه تیکه از شعر نوروز خونی مازندرونی

 

صد سِلام و سی الیک

 

کدخِدای مهرِبون

 

نو بِهارِ نو بِمو

 

گل بِشکفتا بو ّبِمو

 

نوروز خونِ ببو بمو

 

با دستِ دستچو بمو

 

بادِ بِهارون بیمو

 

نوروز سلطون بیمو

 

مژده دهید دوسِتون

 

عید بزرگان بیمو

 

 

 از صمیم قلبم آرزومند آرزوهای زیباتون

عیدتون مبارک

iman

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 4:26 توسط ایمان |


 دوستت  دارم . . .  عاشقت  هستم . . .

 تهمت  نمی زنم  ،

  حتی  تهمت  زدن  کلام  ناروایی  باشد  .

 دل گرفته . . .  ،  دل تنگ . . .

     iman    

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:35 توسط ایمان |