بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم
اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقی بهم سازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطر گردان را شکر در مجمر اندازيم
بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه
که از پای خمت يکسر به حوض کوثر اندازيم .
ا ی م ا ن
غروب جمعه شد و باد ايستاده که بيايي
كه فرش پاي تو باشد اگر پياده بيايي
و آب سينه سپر كرده بر عناصر ديگر
كه روي شانه ي خيسش قدم نهاده بيايي
و جمعه هاست جدل مي كنند يكسره باهم
ز راه چشم ز دل از كدام جاده بيايي
بخوانمت به همين واژه هاي الكن و خيسم
ببينمت به همين لحن صاف و ساده بيايي
غروب جمعه شد و كفش هام جفت شدند
و
دلم تپيد كه شايد اجازه داده بيايي
ا ی م ا ن
بيا به همرهي عاشقان قشون بكشيم
ا ی م ا ن


