تبليغاتX
سر تسلیم من و خاک در میکده ها

 

باز دلم را چه زود فراموش کرده ام در این سرای کوچک زندگی . . .

iman

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:24 توسط ایمان |


جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

 

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

 

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

 

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

 

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

 

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

 

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

 

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

 

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

 

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

 

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

 

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

 

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

 

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 

iman

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط ایمان |


  یک روز در آغوش تو آرام گرفتم

  یک عمر قرار از دل ناکام گرفتم

  افسوس که چون لاله پر از خون جگر بود

  جامی که ز دست تو گل اندام گرفتم

  از ساده دلی مشق قفا داری شو

  درسی که ز بد عهدی ایام گرفتم

  امشب ز لبان هوس آلود تو ریزد

  هر بوسه که من از تو به پیغام گرفتم

  دور از تو درادشت پر از نعره ی من بود

  چون صید به دریای تو آرام گرفتم

  رسوا تر از  آن کردمت ای دیده که بودی

  داد دل خود را ز تو بدنام گرفتم

  شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

  فریبنده زاد و فریبا بمیرو

  شب مرگ تنها نشیند به موجی

  رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

  در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

   که خود در میان غزل ها بمیرد

   گرویی بر آنند که این مرغ شیدا

   کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

   شب مرگ از بیم آنجا شتابد

   که از مرگ قافل شود آنجا بمیرد

  چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

  شبی هم در آغوش دریا بمیرد

  تو دریای من بودی آغوش بگشا

  که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

     

              iman

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:49 توسط ایمان |