من و تو
گهگاه كه مي نوشتم نوشته هايم بوي تو را داشت
اگر به خاطرغرورم نام تو تبديل
به ماه يا خورشيد نوشته هايم شد
اما رد پايت را نتوانستم پاك كنم
نازنينم
انتظارم پايان داشت
اما اي كاش پايانش را نديده بودم
ديگر نمي نويسم
نمي نويسم
چون اگر از تو مي نوشتم اگر براي تو مي نوشتم
جوهر خودكار اراده ي من بود براي خواستن
و اكنون
اكنون خود، بودنت را با دستانم خاك كردم
چگونه به قلمم اجازه دهم بنويسد
از چيزي كه خود نابودش كردم
از چيزي كه خود پايانش دادم
اگر بنويسم اگر جرات كنم باز بنويسم
آري اين خود توست كه مي نگارد
و
انگشتان قاتل من مرسيه مي سرايد
براي جنازه بي جانت كه بر خاك ادعاي من افتاده
اگر روزي تلخي واقعيت نبودنت
مرا از نوشتن باز مي داشت
اكنون شاهزاده يخي نوشته هايم شدي
خاطرات هر بار جان مي گيرند
و
نقش مي زنند بر نوشته هاي من
و خوشحال از اينكه اين
روياي شيرين پايان نمي پذيزد
چون ديگر حققتي نيست .
iman
بنویس
خانه ام بي آتش ،
دست هايم بي حس و نگاهم نگران ...
مي تواني تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس
اين قلم ، اين کاغذ ، اين همه مورد خوب !
راستش مي داني ؟ طاقت کاغذ من طاق شده
پيکر نازک تنها قلمم ، زير آوار دروغ خرد شده !
مي تواني تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس ...
مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس
طاقتش را داري که ببيني هر روز
زير رگبار نگاهي هرزه
صد شقايق زخمي و هزار نيلوفر بي صدا مي ميرد !
اگر اينگونه اي آري بنويس
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کي به دروغ بنويسم :
" آري مي شود زيبا ديد !! مي شود آبي ماند ! "
گل پرپر شده را زيبايي ست ؟!
رنگ نيرنگ آبي ست ؟!
مي تواني تو بيا ، اين قلم ، اين کاغذ ...
بنشين گوشه ي دنجي و از اين شب بنويس !!
قسمت مي دهم امّا به قلم
آنچه مي بيني و ديدم بنويس
از خدا
از قفس خالي عشق
از چراگاه هوس
از خيانت
از شرک
از شهامت بنويس !
بنويس از کمر بـيـد شکـسته
آري از سکـوت شب و يک پنجره ي ساکـت و بـسته
از من
" آنکـه اينگـونه به امّـيد سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکـش :
صحنه ي پـيچش يک پيچک زشت دور ديوار صدا ...
حمله ي خفاشان ، مردن گـنجشکان !
جرأتش را داري کـه بـبـيني قلمت مي شکـند ؟ کاغـذت مي سوزد ؟!
طاقـتش را داري کـه بـبـيني و نگـويي از حق ؟!
گـفـتن واژه ي حق سنگـين است
من دگـر خـسته شـدم
مي تواني تو بيا ، اين قـلم ، اين کاغـذ
به چشمی که تو را ببیند حسادت می کنم
به این امـــــــید می نویسم که شاید این نوشته ها
با چشمـــــــــــــــــــــــــانی که زیباترین منظره دنیا برای
مـــــــــن است خوانده شود تنهــــــــــــــــــا به این امیـــــــــــــــد...
بــــــــــــــــرای او کـــه بهــــــــــــــــــــــــترین است
به میان رنگهای نقاشی ام پریده ای
بـــــــــــدون اجــــــــــــــازه
و مــــــن در انـبــــــــوه درختان پاییز
به دنبــــــــال رد پایی ا ز حضـــــــــــورت جا مانده ام
در جـــای خــــــــــالی میان انگشتــــــــــــــــــــانم در علامت سوال
نگاههای مبهمم در زیر جاده خط کشی شده ی چشمم
به دنبــــــــــــــــــــال تو می گردم
امـــــــــــا نیستی!
و مــــــــن تو را ندیده عاشق شده ام
و به یــــــــلدا سوگند که نمیدانستم عاشـــق شده ام
و این عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق چه دامنگیر است...
و چه زیباســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت این عشق...
کاش ...کاش آسمـــــــــــــان نگاهت
هیچ گاه طوفانی نمی شد
و ای کاش خدا آن زمان ما را که می آفرید
دستـــــــــــــــــــــــــــانمان را اینقدر از هم جـــــــدا نمی کرد
و ای کـــــــــــــــــــــاش تقدیــــــــــــــــرمان را جــــــــــــــــوری دیگر...
iman


