سر تقسیم فانوس و گل و بوسه شریکم باش !
بدون تو دلم می گیره، می پوسه، شریکم باش !
شریکم باش تو فصلی که قسمت می شه آزادی !
شریک شادی من شو! تو عشقُ یاد من دادی !
شریکم باش نزدیکم سر تقسیم روءیاها
نه وقتی قسمت من شد یه بغض اندازه ی دریا !
با تو قسمت نمی کنم دردُ ! با تو قسمت نمی کنم زخمُ !
خنده ها سهم تو باشه ! با تو قسمت نمی کنم اخمُ !
تو بن بستی که هر سایه ش یه کابوس، نمون پیشم !
خودم تو وقت تنهایی شریک غصه هام می شم !
شریکت نیستم وقتی، که هر لحظه م یه آواره
زمانی که نگاه من تو چنگ شب گرفتاره !
شریکت نیستم وقتی، که چشمک می زنه خنجر
تو فصلی که ققنوس می شه تسلیم خاکستر !
با تو قسمت نمی کنم دردُ ! با تو قسمت نمی کنم زخمُ !
خنده ها سهم تو باشه ! با تو قسمت نمی کنم اخمُ !
دلم تنگه ای خدا خیلی زیاد برای تو، برای نگفته ها . . .
خدا جونم فقط تو تنهاییام، تنهام نذار . . .
نذار سنگینی شونه هام و خستگی دلم رو حس کنم . . .
تنهام نذار . . . تنهام نذار . . . خداجونم . . .
Iman
منُ گریه کن که قصه م ، قصه ی سرو تو شن باد
دوره کردن شکنجه س ، مرگ بغض قبل فریا
منُ گریه کن که دستام ، حبسیه زنجیر ترسه
سایه ی خنجر باهامه ، وقت گریه ، وقت پرسه
منُ گریه کن که چشمام نقطه ی آغاز دریاس
خط پایان نگاهه ، اختتام عشق و رویاس
گریه کن منُ دوباره ، تا شهاب این ستاره
تا دقیقه ای که این شب یه ستاره کم بیاره
من که با تو مثل سایه ، پا به پا بودم همیشه
مثل آدم واسه حوا ، واسه ساقه مثل ریشه
من که دستامِ سپردم ، دست پرسه های با تو
بگو این جای ترانه ، چند تا گریه مونده تا تو ؟
چند تا واژه زیر و رو شه ، تا تو مهمون غزل شی ؟
شهد چند تا لاله موند ، تا تو کندوی عسل شی ؟
گریه کن منُ دوباره ، تا شهاب این ستاره
تا دقیقه ای که این شب یه ستاره کم بیاره
Iman
عشق بی نقاب ، ممنوع! واژه های ناب ، ممنوع !
عطر گُل برگ گل سرخ ، لای هر کتاب ، ممنوع !
طپش گلوله ، آزاد شعر نانوشته ، ممنوع !
توی وهم خواب رویا ، لمس یک فرشته ، ممنوع !
فصل ممنوعیت گل ، فصل ممنوعیت ساز !
وقت سلطه ی یه ضبدر ، رو تن وازه ی پرواز !
سرت بدزد ستاره ! این جا چشمک اشتباهه !
مقصد امن رهایی ، گاهی دور گاهی نزدیک
قلب پاره پاره آزاد ، نفس ستاره ممنوع !
عاشقانه های تازه ، از سر دوباره ، ممنوع !
فصل شب رنگی خورشید ، فصل گل خونه سوزوندن
وقت دزدیدن ماه و دشنه تو دلا نشوندن
سرت بدزد ستاره ! این جا چشمک اشتباهه !
Iman
زیبا سلام !
زیبا هوای حوصله ابری است ...
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا !
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم!
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد!
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد
زیبا !
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا !
چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا !
ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچــــــرخانم بر حول این مدار
زیبا !
زيبا کناره حوصله ام بنشين
بشين مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظرۀ عشق
بنشان مرا به منظرۀ باران
بنشان مرا به منظرۀ رويش
من سبز مي شوم
زيبا !
زيبا تمام حرف دلم اين است؛ من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هرکجای عشق که هستی آغاز کن مرا . . .
Iman
آری تمام شب زیباست
آنگه که یاد او بودم
نا گهان چو چشمکی مفتون
از ستاره ایی برخاست
آری تمام شب زیباست
چون سکوتی و رازی و رویاست
از نفسهای پر شراره ام بی شک
دوزخی درمیان آسمان برپاست
میل عشق و مستی نیست
چون بهشت بی ساغر
در شبان من رویاست
Iman
من کوچ خواهم کرد
تا رفیع ترین قله خورشید
تا سپید ترین جاده امید
تا عمیق ترین لحظه های نیایش
آنجا که دیوارها فاصله نیندازند.
وکوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند.
آنجا که آسمانش آبی ست
شب ها یش مهتابی ست
و عشق بیداری ست
آنجا که دوستی ابدی ست
و زندگی پر ز معنی ست
جایی که در آن
روی گلبرگ سرخ گونه ی دلم
جای پای باران خالی ست.
Iman
من و تو
گهگاه كه مي نوشتم نوشته هايم بوي تو را داشت
اگر به خاطرغرورم نام تو تبديل
به ماه يا خورشيد نوشته هايم شد
اما رد پايت را نتوانستم پاك كنم
نازنينم
انتظارم پايان داشت
اما اي كاش پايانش را نديده بودم
ديگر نمي نويسم
نمي نويسم
چون اگر از تو مي نوشتم اگر براي تو مي نوشتم
جوهر خودكار اراده ي من بود براي خواستن
و اكنون
اكنون خود، بودنت را با دستانم خاك كردم
چگونه به قلمم اجازه دهم بنويسد
از چيزي كه خود نابودش كردم
از چيزي كه خود پايانش دادم
اگر بنويسم اگر جرات كنم باز بنويسم
آري اين خود توست كه مي نگارد
و
انگشتان قاتل من مرسيه مي سرايد
براي جنازه بي جانت كه بر خاك ادعاي من افتاده
اگر روزي تلخي واقعيت نبودنت
مرا از نوشتن باز مي داشت
اكنون شاهزاده يخي نوشته هايم شدي
خاطرات هر بار جان مي گيرند
و
نقش مي زنند بر نوشته هاي من
و خوشحال از اينكه اين
روياي شيرين پايان نمي پذيزد
چون ديگر حققتي نيست .
iman
بنویس
خانه ام بي آتش ،
دست هايم بي حس و نگاهم نگران ...
مي تواني تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس
اين قلم ، اين کاغذ ، اين همه مورد خوب !
راستش مي داني ؟ طاقت کاغذ من طاق شده
پيکر نازک تنها قلمم ، زير آوار دروغ خرد شده !
مي تواني تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس ...
مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس
طاقتش را داري که ببيني هر روز
زير رگبار نگاهي هرزه
صد شقايق زخمي و هزار نيلوفر بي صدا مي ميرد !
اگر اينگونه اي آري بنويس
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کي به دروغ بنويسم :
" آري مي شود زيبا ديد !! مي شود آبي ماند ! "
گل پرپر شده را زيبايي ست ؟!
رنگ نيرنگ آبي ست ؟!
مي تواني تو بيا ، اين قلم ، اين کاغذ ...
بنشين گوشه ي دنجي و از اين شب بنويس !!
قسمت مي دهم امّا به قلم
آنچه مي بيني و ديدم بنويس
از خدا
از قفس خالي عشق
از چراگاه هوس
از خيانت
از شرک
از شهامت بنويس !
بنويس از کمر بـيـد شکـسته
آري از سکـوت شب و يک پنجره ي ساکـت و بـسته
از من
" آنکـه اينگـونه به امّـيد سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکـش :
صحنه ي پـيچش يک پيچک زشت دور ديوار صدا ...
حمله ي خفاشان ، مردن گـنجشکان !
جرأتش را داري کـه بـبـيني قلمت مي شکـند ؟ کاغـذت مي سوزد ؟!
طاقـتش را داري کـه بـبـيني و نگـويي از حق ؟!
گـفـتن واژه ي حق سنگـين است
من دگـر خـسته شـدم
مي تواني تو بيا ، اين قـلم ، اين کاغـذ
به چشمی که تو را ببیند حسادت می کنم
به این امـــــــید می نویسم که شاید این نوشته ها
با چشمـــــــــــــــــــــــــانی که زیباترین منظره دنیا برای
مـــــــــن است خوانده شود تنهــــــــــــــــــا به این امیـــــــــــــــد...
بــــــــــــــــرای او کـــه بهــــــــــــــــــــــــترین است
به میان رنگهای نقاشی ام پریده ای
بـــــــــــدون اجــــــــــــــازه
و مــــــن در انـبــــــــوه درختان پاییز
به دنبــــــــال رد پایی ا ز حضـــــــــــورت جا مانده ام
در جـــای خــــــــــالی میان انگشتــــــــــــــــــــانم در علامت سوال
نگاههای مبهمم در زیر جاده خط کشی شده ی چشمم
به دنبــــــــــــــــــــال تو می گردم
امـــــــــــا نیستی!
و مــــــــن تو را ندیده عاشق شده ام
و به یــــــــلدا سوگند که نمیدانستم عاشـــق شده ام
و این عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق چه دامنگیر است...
و چه زیباســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت این عشق...
کاش ...کاش آسمـــــــــــــان نگاهت
هیچ گاه طوفانی نمی شد
و ای کاش خدا آن زمان ما را که می آفرید
دستـــــــــــــــــــــــــــانمان را اینقدر از هم جـــــــدا نمی کرد
و ای کـــــــــــــــــــــاش تقدیــــــــــــــــرمان را جــــــــــــــــوری دیگر...
iman
پسرک پدر بزرگش را تماشا می کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
ماجرای کار های خودمان را می نویسی ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ، لبخند زد و به نوه اش گفت :
درست است ، درباره تو می نویسم.اما مهم تر از توشته هایم
مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی
مثل این مداد بشوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چسز خاصی در آن ندید :
اما این هم مثل بقیه مداد هایست که دیده ام !
بستگی دارد چطوری به آن نگاه کنی . در این مداد پنج
خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تمام عمرت
با دنیا به ارامش می رسی.
خاصیت اول : می توانی کار های بزرگ بکنی ، اما نباید هرگز
فراموش کنی که ستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت
می کند ، اسم آن دست خداست ، او همیشه باید تو را در
مسیر اراده اش حرکت دهد .
خاصیت دوم : گاهی باید از انچه می نویسی دست بکشی و
از مداد تراش استفذاده کنی . این باعث می شود مداد کمی
رنج بکشد ، اما آخر نوکش تیز تر می شود .
پس بدان که باید رنج ها یی را تحمل کنی ، چرا که این نج ها
باعث می شود انسان بهتری شوی.
خاصیت سوم : مداد همیشه اجاره می دهد برای پاک کردن
یک اشتباه ، از پاکن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا
، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست
نگه داری مهم است .
خاصیت جهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی
اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب درونت باش
درونت چه خبر است .
و سرانجام پنجمین خاصیت مداد : همیشهاثری از خود بجای
می گذارد . بدان هر کاری در زندگیت می کنی ، ردی به جا
می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری میکنی ، هشیار
باشی و بدانی چه می کنی .
iman
هرچند که ديگر ترا از پنجره آسمان نمي بينم اما تمام احساست را
در لحظه هايم ترسيم مي کنم.... و از لابه لاي خاطره هاي ديروز
تصوير چشمانت را مي بينم که هنوز با اين همه فاصله اي که مثل
دو خط موازي مرزي ميان ما کشيده شده مي درخشند و صداي
ناله ي سازت را مي شنوم که چون آواي موسيقي شبگرد تنها...
عاشقانه ترين نغمه را سرمي دهد تا کسي نداند غريبانه رهسپار
جاده ها هستي.....براي تو مي نويسم در حالي که مدتهاست
خوشبختي را در گذر زمان گم کرده ام.با خود مي گفتم"به انتظارت
خواهم ماند تا ابد و براي هميشه" ومي دانم تنها مرگ پايان مي دهد
اين انتظارم را.پشت اين پنجره تاريک دلتنگي مي نشينم وبي صدا آهنگ
خاطرات گذشته را مي نوازم....مي دانم که بي تو و سنگ صبوريت خواهم
مرد.اما آنقدر به انتظارت مي مانم تا روزي صداي پاییرا بشنوم که از آن تو باشد
iman
سالها به روي شنهاي خيس ساحل قدم مي زدم
نگاه به افق دلم را مي لرزاند
گويي در ميان آبها , دورترها چيزي مي خواستم
چند باري در ديروزها رخت بر کندم و تن به دريا زدم
اما هر بار, آنگاه که تا نيم تنه خيس بودم وپاهايم به روي زمين بود
موج هاي سهمگين مرا به عقب مي راند
باز هم من و ساحل و افق
و حسرت تجربه ي آن چيز در آسو
آرام بودم و عاقل
آرام بودم و عاشق
وهم ديوانه
دريا هم اين بار آرام بود
با خود گفتم ديگر وقتش رسيده
به آسمان نگاه کردم . . .
عشق آمد
نشانه خواستم
نشان حرکت آمد
بي درنگ با قوتي در قلب رخت ها را بر کندم و اين بار
اين بار براي دل به دريا زدن.
پشت سرم را نگاه کردم
همه آمده بودند . . .
همه گويي براي بدرقه
گروهي فرياد مي زدند نرو نرو .نمي تواني .غرق مي شوي.مي ميري
گروهي با دستاني گره در هم و چشمهاي خيس برايم دعا مي کردند
گروهي ديگر از پس چهره ي پر از عشقشان کلام اميد را به من هديه کردند
حرکت کردم
با گام هايي استوار و بدون ترديد
تا زانو در آب بودم , ناگاه موج ها نا آرام شدند , همچون قبل
آنهاي اولي گفتند برگرد مي گيريمت
نشنيدم
آنگاه تا سينه بيش از هميشه خيس بودم
دريا هر لحظه خشمگين مي شد و طوفاني
به آسمان نگريستم و بر آب دراز کشيدم
دريا مرا در بر گرفت همچون قطره اي
و حال شنا مي کنم و موج هاي سهمگين به من مي کوبند
راه بازگشتي هم ديگر نيست
براي پرواز
براي سبک بالي بايد از بندها گسيخت
براي پرواز اول بايد آن چيز را در ميان دريا تجربه مي کردم
و آنگاه آگاه پرواز مي کردم
شنا مي کنم
با قدرت با عشق
يا غرق خواهم شد يا خواهم رسيد به آن تجربه
گرچه غرق شدن هم تجربه ايست !
اما همچنان نگاهم رو به آسمان است
به آن منبع نور
و اميد به عشق و برکتش
iman
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش
يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش
اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر
سوزان و من محبوس در زنداني از آتش
اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد
با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش
بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد
بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش
تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش
بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش
كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد
من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش
اين روزها محكوم اعدامم به جرم عشق
در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش
باز دلم را چه زود فراموش کرده ام در این سرای کوچک زندگی . . .
iman
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...
iman
یک روز در آغوش تو آرام گرفتم
یک عمر قرار از دل ناکام گرفتم
افسوس که چون لاله پر از خون جگر بود
جامی که ز دست تو گل اندام گرفتم
از ساده دلی مشق قفا داری شو
درسی که ز بد عهدی ایام گرفتم
امشب ز لبان هوس آلود تو ریزد
هر بوسه که من از تو به پیغام گرفتم
دور از تو درادشت پر از نعره ی من بود
چون صید به دریای تو آرام گرفتم
رسوا تر از آن کردمت ای دیده که بودی
داد دل خود را ز تو بدنام گرفتم
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرو
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گرویی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ قافل شود آنجا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بگشا
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
شبی از شب ها مردی خواب عجیبی دید، او دید که در
عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل قدم
می زند و در همان حال, در آسمان بالای سرش خاطرات
دوران زندگی اش را به صورت فیلم در حال نمایش بود .
او که محو تماشای زندگی اش بود ناگهان متوجه شد که گاهی
فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم
وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را
طی می کرده است .
بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد
و گفت: پروردگارا . . . تو فرموده بودی که اگر کسی به تو رو
آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی
بود و او را محافظت خواهی کرد پس چرا در مشکل ترین
لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد ؟
چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی ؟
خداوند لبخندی زد و گفت: بنده عزیز, من دوستت دارم و
هرگز تو را تنها نگذاشته ام ، زمان هایی که در رنج و سختی
بودی من تو را بلند کرده بودم تا یه سلامت از موانع
و مشکلات عبور کنی .
iman
هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا می شکند
سلام به تموم دوستای ناز و گلم ، یه چند وقتی میشه که وبم
رو آپ نکردم ،راستش هم وقت نداشتم هم حسش نبود .
خیلی دلم تنگید. خب بیخیال.
میگن فردا عید چه شور و حالی دارن آدما ، غروبی یه سر رفتم
بیرون که واسه خواهر زاده ی شیطونم ماهی بگیرم با دیدن خیابونای
شلوغ و آدمای خندون یه هیجان و شور و انگیزه ای تو وجودم افتاد .
من که تازه 1 ساعتی میشه اومدم داخل اتاقم خیل هم خستم ،
دیگه خونه تکونی و حیات تکونی و خرید و . . .
تو این شب که دیگه گذشت ، بهتر بگم روز ناز و زیبا که گمونم
تا حدو 5 ساعت دیگه یه سال جدیدی و شروع میکنیم برای همتون
دعا میکنم یه زندگی شادی رو شروع کنین و داشته باشین و زیر سایه
احدیت بهترین آرزو ها رو براتون با دل کوچیکم از خدا براتون دارم .
دلاتون شاد
لباتون خندون ![]()
اینم یه تیکه از شعر نوروز خونی مازندرونی
صد سِلام و سی الیک
کدخِدای مهرِبون
نو بِهارِ نو بِمو
گل بِشکفتا بو ّبِمو
نوروز خونِ ببو بمو
با دستِ دستچو بمو
بادِ بِهارون بیمو
نوروز سلطون بیمو
مژده دهید دوسِتون
عید بزرگان بیمو
از صمیم قلبم آرزومند آرزوهای زیباتون![]()
عیدتون مبارک![]()
iman
دوستت دارم . . . عاشقت هستم . . .
تهمت نمی زنم ،
حتی تهمت زدن کلام ناروایی باشد .
دل گرفته . . . ، دل تنگ . . .
iman
زیباترین عکسها در تاریکخانه ظاهر میشوند .
پس در لحظه های تاریک زندگیمان ،
خداوند زیباترین عکسها را از ما می گیرد .
iman
من زندا نی ام ، نترس از اینکه جنایت مرا اعلام کنی ،
گویند که جنایتم سکوت بوده است
سکوتی بالاتر از خود سکوت ، سکوت در برابر کنایه های زندگی
سکوت در برابر تلنگور های دیگران ، سکوت در برابر آنچه حقم بود ه و هست
سکوت در برابر نا گفته ها و آهی در دل
و
بغضی به اندازه ی کوه بر سر گلو ، از سکوت های بی اندازه . . .
گاهی میشود حرف زد ، ولیکن که . . .
گویی کسی در دل می گوید بگو آنچه حق توست
این سکوت را . . . آه در دل را . . . بغض سر گلویت را . . .
ای کاش میشد ، ای کاش در این دنیای لعنتی . . .
بار خدایا
سکوت در خانه ی زبانم را تخته کرده است
بغض هنجر ه هایم را نابود کرده است
و
آه دل دلم را به مانند ، بیت الحزان کرده است ،
ای محبوب من
باز شرمسارم از خودم که بر در خانه ات آمده ام
و آنقدر ملودی از گدایی و درد و دل را برایت می نوازم
که گویی استاد این سمفونی بوده ام ،
بار خدایا
باز به تو پناه می آورم ، به تو که همه چیزمی ، به تو که
سکوت ، آه ، بغض و . . .
به پیشت معنایی ندارد .
ای محبوب من . . .
. . .
. . .
خیلی دلم می خواد که قفل سکوتم رو یه روزی بشکنم . دل گرفته .
iman
می خواهم هر طور دلم می خواهد بخوانم ،
تو را دوست بدارم ،
از عشق بگویم ،
و زمانی دراز شرمم می آمد از خواسته ام ،
گل همان گل است ،
نام دیکری ندارد ،
سادگی ترس ندارد .
iman
بغض دلم فاش می شود
و لبخند دوباره آغار
نگاه حسرت زده ام میرود
تا اشاره کوچکی از عشق !
شاید برای بار دیگر
بوی تو مست کند مرا !
iman

مرد
بهمن : ایده الیسم طبیعت همیشه می کوشد تا بهترین باشد و برای بهترین بودن با
سمبل : آدم برهته و دل تمام وجود نبرد می کند. احساساتی است و نقاط ضعف
شعار : من می دانم عمیقی دارد که پیوسته وی را آزار می دهد. خاک وجود سرد
سیاره : اورانوس بهمن را با تمام شلوغی و در عین حال تردید بر داشته اند.
عنصر وجود : باد سرع عاشق می سود و از همه متقابلا همین انتظار را دارد.
شخصیت : ثابت خیالباف و دلسوز است، بهانه گیر بخصوص در مورد غذا در
فلز وجود : اورانیوم مواقع گرسنگی است. معمولا کم حوصله و علاقمند به گسترش
سنگ خوش یمن : یاقوت کبود عقاید خود و انتقال آن به دیگران است.
رنگ محبوب : آبی آسمانی دلبسته به هنر و آموختن ان است و همیشه در کار هایش
مصمم و با اراده است .
رفیق باز و هیجانی است، قرض دادان و گرفتن از موارد مورد
نفرت متولدین بهمن است.
قدرت تشخیص و پیش بینی خوبی دارد، او متکبر و با اراده است .
سلام به تموم دوستا ی وبلاگیم، فردا یعنی بهتر بگم امروز
روز تولدمه میگن بزرگ میشم ولی خودم میگم هر چقدر که بزرگ شم
اولا واسه مامانم و بابام کوچیکم و از همه مهمتر دلم هم کوچیکه،
راستی چه شب تولد نازی داشتم خیلی وقت بود اون طوری نخندیده بودم
دلم تنگیده بودف خب بی خیال در مورداین چیزایی که نوشتم این ها
رو از یه طالع گرفتم بعضی چیزاش رو قبول دارم و بعضی چیزاش هم نه،
بهتره به خودم تولدم رو تبریک بگم تا فردا دوستای گلم بهم تبریک بگن
ای خدا تولدم مبارک
خیلی دوست دارم
iman
گل سرخی روز و شب خواب زنبور ها را می دید ، اما هیچ زنبوری بر گلبرگ هایش نمی نشست.
اما گل به رویاهایش ادامه داد ، در شب دراز ، آسمانی از رنبورها را تصور کرد که بر او فرود آمده اند
تا ببوسندش .
با این کار می توانست تا روز بعد دوام آورد و بار دیگر گلبرگ هایش را به روی خورشید بگشاید .
شبی ، ماه که از تنهایی گل سرخ آگاه بود ، پرسید : از انتظار خسته نشده ای ؟
گل سرخ گفت : شاید ، اما باید به تلاشم ادامه بدهم .
ماه گفت چرا ؟
گل سرخ در جوابش گفت : اگر گلبرگ هایم را باز نکنم ، می پژمرم .
گاهی ، وقتی به نظر می رسد که تنهایی تمام زیبا یی ها را له می کند ، تنها راه برای مقاومت ،
گشوده ماندن است .
iman
چه رسمی داری ای دوره زمونه که هر روزت يه جا عاشق کشونه
هزارون ساله که ميجنگه آدم نمی دونه که گرفتار جنونه
زمونه .
آی زمونه..
آی زمونه...
....
iman
فردي تصميم گرفت چند هفته اي در صومعه اي در نپال اقامت کند .
يک روز وارد يکي از معابد صومعه شد و راهبي را ديد که لبخند زنان در محراب نشسته بود.
پرسيد: چرا لبخند مي زني ؟
راهب خورجينش را باز کرد ، موز فاسدي از آن بيرون آورد و پاسخ داد : چون معناي "موز" را مي فهمم
، و موز را به او نشان داد و گفت : اين زندگي اي است که مسير خود را به پايان رسانده
، و از آن استفاده نشده ... و اينک بسيار دير است.
بعد موز ديگري را از خورجينش بيرون آورد که هنوز سبز بود . موز را به مرد نشان داد و دوباره
در خورجينش گذاشت و گفت : اين ، زندگي اي است که هنوز مسير خود را نپيموده، و منتظر لحظه ای
مناسب است.
سرانجام موز رسيده اي را از خورجين اش بيرون آورد ، پوست موز را کند، با مرد تقسيم کرد و گفت:
اين لحظه " اکنون " است . بدان که آنرا چگونه بي هراس زندگي کني .
---------------------------- زندگي را بايد از طبيعت بياموزيم : چون بيد متواضع باشيم !
چون سرو ، راست قامت ! مثل صنوبر ، صبور ! مثل بلوط مقاوم ! مثل رود ، روان ! مثل خورشيد با
سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم …......!!!------------------------------------
iman
س . خ
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای همه لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه های عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای هم نشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بیمن
تو را می سپارم به دل های خسته
تورا می سپارم به مینا های مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب نشسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تا نسوزم
به دل می سپارم تورا تا نمیرم
اگر چشمه ی اوج از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و باد دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.
اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم
که به زودي خاموش شوم.
هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»شمع دوم گفت:
« من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر
از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ، نسيم ملايمي وزيد و آنرا خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم،
چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان
خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد. کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع
ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم.
من اميد هستم. »
چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
* بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ
کنيم. *
iman
شب يلدا يا شب چله
ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.
در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .
دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا ) و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير ) نامند .

چه شب یلدای سرد و خاموشی انگاری همه جا رو آهنگ سکوت گرفته
این اولین یلداییه که یادم میاد این قدر سرده ، و آهنگ زیبای سکوت دلمون رو گرفته تر میکنه.
الهی دلاتون صد شب یلدا - الهی عمر خودتون و خانوادتون به اندازه ی این شب ناز طولانی باشه .
* یلداتون مبارک *
ا ی م ا ن
اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.
پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد، و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست.
ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .
مطلبی از جبران خلیل جبران
ا ی م ا ن
من درختي بودم
پاي تا سر همه سبز
همه سر سبز اميد
همه سرمست بهار
كه به9 هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود
به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه
برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند
بزم ما رنگين بود
***
در شبان مهتاب
در دل حجله ي دشت
بوسه ميزد بلبم دختر ماه
مست ميكرد مرا نغمه ي رود
موج ميزد بدلم شوق گناه
***
دختر پاك نسيم
پاي تا سر همه لطف
با تني عطر آگين
بود هنگام سحر گرم هماغوشي من
ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد
بند بندم همه شوق
برگ برگم همه شاد
***
واي،اندوه اندوه
آن درختم امروز
كه بصحراي وجود
دست يغماگر طوفان زمان
جامه ي سبز مرا غارت كرد
وآنچه مانده است براي تن من عريانيست
منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير
نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست
***
آن درختم،اما
نيستم مست بهار
يا كه سر سبز اميد
ديگر اي دامن دشت
برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست
بزم مارنگين نيست
***
ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه
دشت تاريك مرا
همه جا خاموشي است
واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است
چه شد آن شور بهار؟
چه شد آن گرمي عشق؟
همه جا پائيز است
كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است
دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست
سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز است
***
دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود
در دل دشت گريخت
برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند
دانه دانه همه ريخت
***
اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش
اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود
شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست
كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو
در همه دشت،كجاست؟
ا ی م ا ن
بر سنگ مزارم بنويسد
آشفته دلی
خقته در اين خلوت خاموش
آری بنويسيد
روی آن غم بود
وز غم های جهان
گشت فراموش
آری بنويسيد
سلام به تموم دوستای نازم که به وبم يه نگاه کوچولو می کنند ، الان گمونم چند روزی ميشه که وبم
سری نزدم ، راستش يه اتفاقی دردناک برام يعنی برای تمو م خونوادمون رخ داد، اونم فوت عمه ی
عزيزم بود که از پيشمون پر کشيد ، من که اصلا باورم نميشه عمه ام رو ديگه نمي بينم آخه يک هفته
پِيش من و با پسرش پِيشش بوديم حرف زديم و می خنديديم ، به گمونم خيلی از پيشمون رفت الهی
اون دنيا خانم حضرت زهرا ( ص) به بالای سرش بياد و .... ای خدا نمی تونم منکر کارات بشم چون حتما
يه حکمتی داره ولی چرا اينقدر ، زود ...
...کجاست آن « اميد » که ظلمت يلدای ستمگران را پايان می بخشد ؟!
... کجاست نابودگر بنيان پليدی و گناه و سرکشی ؟
...کجاست دروکننده شاخه های اختلاف و گمراهی ؟
... کجاست عزت بخش ياران و خوارکننده دشمنان ؟
... کجاست صدرنشين کوی آفرينش که سرشار از مهر و پرهيزکاری است ؟
... کجاست فرزند پيامبر، فرزند علی، فرزند خديجه... و فرزند زهرا ؟!
... چه سخت است بر من که اندوهی گريبان تو را و نه گريبان مرا
... بگيرد و فرياد و شکوای من به گوش تو آشنا نگردد....
...اشک از مژگان من آويخته
... با نفس هايم غمی آميخته
...ايستاده مهدی صاحب زمان
...پای آن گلدسته های ريخته...
ای مولای من گرچه دلم پر از سياهی ست و چشمانم از ديدن رخت به دور است ،
ولی چند برای فرجت با دل سياهم و اشکهايی که با پلک هايم عشق بازی تو را ميکند
و
بی صبرانه انتظار ديدن رخت را ميکشد دعا ميکنم ، تا شايد غروب جمعه ام زيبا ترين غروب باشد .
خدايا.....
خود را تقديم تو می دارم با من کن و از من بساز آنچه را که خود اراده ميکنی....
از اسارت نفس رهايم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم....
مشکلاتم را بگير تا پيروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو و
در راه تو و عشق تو ياريشان خواهم کرد....
پروردگارا....
به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند.....
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.....
باشد که هميشه بر اراده تو گردن نهم....
آمين يا رب العالمين.
iman
سلام به تموم دوستای نازم من یه چند وقتی بود که اینترنتم مشکل داشت نتونستم بیام و وبم رو آپ
کنم شرمنده همتون . امشب هم میلاد آقامون شاه ایرونه (علی بن موسی الرضا "ع" ) امیدوارم که تو
این شب عزیز و دوست داشتنی بنده ای دست خالی برنگرده و حاجتش رو با اشک دل به آقاش بگه من
که امشب تو جشن آقا موقع گفتن حاجتم خیلی گریم گرفت امیدوارم که حاجتم درست بوده باشه . ای
دوست بیا امشبه رو با آقات خلوت کن فقط برای یه لحظه خودت رو تصور کن پشت پنجره فولاد آقا هر
چی تو دلت هست به آقات بگو باور کن که ضرر نمیکنیا .
عید همتون مبارک عاشقای شاه ایرون زمین دوستون دارم قدر گنبد طلای آقا.![]()
ا
ی
م
ا
ن![]()
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم
اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقی بهم سازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطر گردان را شکر در مجمر اندازيم
بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه
که از پای خمت يکسر به حوض کوثر اندازيم .
ا ی م ا ن
غروب جمعه شد و باد ايستاده که بيايي
كه فرش پاي تو باشد اگر پياده بيايي
و آب سينه سپر كرده بر عناصر ديگر
كه روي شانه ي خيسش قدم نهاده بيايي
و جمعه هاست جدل مي كنند يكسره باهم
ز راه چشم ز دل از كدام جاده بيايي
بخوانمت به همين واژه هاي الكن و خيسم
ببينمت به همين لحن صاف و ساده بيايي
غروب جمعه شد و كفش هام جفت شدند
و
دلم تپيد كه شايد اجازه داده بيايي
ا ی م ا ن
بيا به همرهي عاشقان قشون بكشيم
ا ی م ا ن
گهگاه كه مي نوشتم نوشته هايم بوي تو را داشت
اگر به خاطرغرورم نام تو تبديل به ماه يا خورشيد نوشته هايم شد
اما رد پايت را نتوانستم پاك كنم .
نازنينم
انتظارم پايان داشت اما اي كاش پايانش را نديده بودم
ديگر نمي نويسم
نمي نويسم
چون اگر از تو مي نوشتم اگر براي تو مي نوشتم
جوهر خودكار اراده ي من بود براي خواستن تو . . .
و اكنون
اكنون خود ، بودنت را با دستانم خاك كردم
چگونه به قلمم اجازه دهم بنويسد
از چيزي كه خود نابودش كردم از چيزي كه خود پايانش دادم
اگر بنويسم اگر جرات كنم باز بنويسم
آري اين خود توست كه مي نگارد
و
انگشتان قاتل من مرسيه مي سرايد
براي جنازه بي جانت كه بر خاك ادعاي من افتاده
اگر روزي تلخي واقعيت نبودنت مرا از نوشتن باز مي داشت
اكنون شاهزاده يخي نوشته هايم شدي
خاطرات هر بار جان مي گيرند
و
نقش مي زنند بر نوشته هاي من
و خوشحال از اينكه اين
روياي شيرين پايان نمي پذيزد
چون ديگر حقيقتي نيست .
ا ی م ا ن
غريبی بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
دو تنها و دو سرگردان،
دو بي كس ز خود بيگانه،
از هستي رميده از اين بي درد مردم،
رو نهفته رنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد!
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم ! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
ا ی م ا ن
یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی
چی شده تو بگو من چه کردم
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
دوباره تو باد موهاتو رها کن
منو راهیه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسمم و صدا کن
اشکم و پاک کن از گونه ی من
سر بزار بازم روی شونه ی من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه ی من
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو غریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
می خواهم و می خواستمت ، تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود ، که اين شعله بيدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پيوسته نفس در قفسم بود
بالله ، که به جز ياد تو ، گر هيچ کسم بود
سيمای مسيحايی اندوه تو ، ای عشق
در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بسم بود.![]()
|
گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچههاي زندگي گرفتم و به آغوش دختری سپردم که ماندني نبود هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگي هايش سوخت شکستههاي دلش را بند زدم و نگاهش کردم آري گناه من شايد دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با دختری که عشق را شايستهي تلاش و خواستن نميدانست تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد... * اون بنده خدایی که اینو می خونه به دل نگیره ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
من به غير از تو نخواهم، چه بداني، چه نداني
از درت روي نتابم، چه بخواني، چه براني دل من ميل تو دارد، چه بجوئي، چه نجوئي من که بيمار تو هستم چه بپرسي، چه نپرسي
جان به راه تو سپارم، چه بداني، چه نداني شعرم آهنگ تو دارد، چه بخواني، چه نخواني | |
|
|
من در این بستر بی خوابی راز
نقش رویایی رخسار تو می جویم باز
با همه چشم ترا می جویم
با همه شوق ترا می خواهم
زیر لب باز ترا می خوانم
دایم آهسته به نام
ای مسیحا!
اینک!
مرده ئی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام ...
"شاملو" هر اسمی که دلت می خواد رو این شعر بزار . راستی ولادت تکیه گاه خانم فاطمه الزهرا هم
نزدیکه تو این روزا ما رو هم فراموش نکنین عید همتون دوستای نازم پیشا پیش مبارک الهی همتون
خوشبخترین باشین تو زندگیتون.
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت تنهاييم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه ي پنهانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي
درد بي کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه ي پايانيم را حس نکرد
... شب و ماندن استخوان
شب و ناله هاي نهان در گلو
شـب و مثنـوي هـاي نـا گـفته ام
شـب و خلــوت و بغـض نشـکـفتـه ام
فـغــــان و غـم و اشـک و آه اسـت و مــن
شب است و سکوت است و ماه است و من
به سادگی نگاهمان فکر میکنم ...
به جوانی نهال نورسمان..
خشکیده بر دیواره پیچک زندگی
به اتصال نورانی افکارمان
به حسرت بر جا مانده از تنهائیمان
به شکوه اشک در لحظه باریدن
به ترکیدن بغضهای بی کسی
به خیال بی خیالمان .
میدانی عبور از این معبر برایم خیلی سخت است اما با تو و با یاد دستهای نوازشت با هجوم دلتنگی
به نبرد ایستاده ام و نمیخواهم بدانم که انتهای این دنیا به کدامین سمت و سو میخواهد برود .
میدانی حالا دیگر به بهانه های کوچک اشکم سرازیر نمی شود و تنها چیزی که بهانه زندگیم است
همیشه و همه جا در کنارم و در قلبم همراه من است .
دردی که از جانان برسد چه دردی خوش خواهد بود و فکر اینکه همیشه با من و در کنارم خواهی بود
چنان هیاهویی در قلبم بر پا کرده که برای ارتماس با آن لحظه شماری میکنم .
آری دیگر از این بغض کهنه در سینه شکایت نمی کنم که زهی سعادت بر من و اقبالم که هر دم و
بازدم میتوانم این بغض غریبی و غربت را بر لب چشمه خورشیدم ببرم و بشویم و نقابی از اشک
نثارش کنم به زیبایی مرواریدهای دریای شناور ماهی نارنجی کوچک حوض خونه مادرجون .
حالا خسته تر از هر خسته ای در انتهای جاده ایستاده ام و منتظر عبور ارابه خود میمانم ، نمی دانم
کی می آید ! اما هر دم صدای جرسش از دور در گوشم زمزمه میکند ....
شاید امروز بیاید ...
كاش مي شد از ميان ژاله ها جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيد از لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده را تسكين دهم
ولادت امام محمد باقر هم به همتون تبريك ميگم همچنين حلول ماه رجب رو اميدوارم بهترين روزا در
انتظارتون باشه دوستون دارم و آرزوي خوشبختي همتون از صميميم قلب.
ا ي م ا ن


